ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
7
معجم البلدان ( فارسى )
از بسيارى مردم جزيرهء كيش شنيدم كه مىگفتند كنيزكانى هندى به برخى پادشاهان هديه شده و در كشتيها فرستاده شده بودند . پس كشتيها در كرانهء اين جزيره پهلو گرفتند و كنيزكان براى گردش بيرون آمدند كه ناگهان جنيان يورش آورده با دختران همخوابه شدند و مردم اين جزيره از آنها به وجود آمدند . اين افسانه از آنجا ساخته شده است كه اين مردم را زبر و زرنگ ديدهاند . كارهائى توانند كه ديگران از آن ناتوانند . شنيدهام مردانشان مىتوانند روزها در آب شنا كنند و در حال شنا شمشير بزنند همچنان كه در خشكى شمشير مىزنند . جاكرديزه [ ك ز ] با دال بىنقطه و زاى نقطهدار . نام بخشى بزرگ در سمرقند است . بدانجا نسبت دارد بو الفضل محمد پسر اسحاق پسر ابراهيم « 1 » پسر عبد الله جاكرديزى سمرقندى . او در جستجوى حديث به عراق و حجاز و مصر سفر كرد و از جعفر پسر محمد فريانى روايت مىكرد . بو جعفر محمد پسر فضلان پسر سويد و جز او از وى روايت مىكردند . جا كه ( چاكه ) [ ك ] با جيم فارسى كه صدائى ميان جيم و شين دارد : نام بخشى در شهرستان اهواز است . جالصه [ ل ص ] با صاد بىنقطه و سكونهاى ملفوظ : شهرى در ميان جزيرهء صقليه ( سيسيل ) است . جالطه « 2 » [ ل ط ] ديهى در كنبانيهء قرطبه است . ابن بشكوال آن را « قنبانيهء قرطبهء اندلس » مىخواند . بدانجا نسبت دارد محمد پسر قاسم پسر محمد « 3 » اموى قرطبى با كنيت [ 10 ] بو عبد الله كه به ابن جالطى شناخته مىشود . از بو بكر محمد پسر مقرم قرشى برشنود . سفرى كرد كه در آن از بسيارى بر شنود . او با محمد پسر بو زيد داستانى دارد كه در برخى تاريخنامهها ياد شده است . وى فقه شناس و ادب دوست بود . خطبه و نماز جمعه در مسجد مدينة الزهراء با او بود . بربريان به سال 403 در روزى كه به قرطبه در آمدند او را كشتند . جالقان « 4 » [ ل ] با قاف . شهرى در بخشهاى سگستان است . و برخى آن را در بخشهاى « بست » دانند . بازارهاى آباد و پر بركت دارد . جال ( گال ) : جايگاهى در آذربايجان است . جال ( با الف سبك ) : نام ديهى بزرگ در زير مدائن ، در چهار فرسنگى آن مىباشد كه ابن حجاج آن را « كال - گال » ناميده ، چنين سرود : لعن الله ليلتى بالكال * انّها ليلة تعرّ اللّيالى « 5 » تودهء مردم ، آن را « گيل » ( با كشش الف به ياء ) تلفظ كنند . كسانى بدانجا نسبت دارند كه در حرف كاف ياد خواهد شد . جاليه [ ى ] ( گاليه ) ديهى در اندلس است . جامده [ م د ] ديهى بزرگ پر مردم در كار گزارى واسط « 6 » ميان آنجا و بصره است . من چندين بار آن را ديدهام . از آنجا است بويعلى محمد پسر على پسر حسين « 7 » جامدى واسطى معروف به ابن قارى . او از سعيد پسر بو سعيد پسر عبد العزيز بو سعد جامدى سپس قيلوى حديث مىآورد . از بو الفتح عبد الملك پسر بو القاسم كروخى و از محمد پسر ناصر سلامى بر شنود . او پيرى درستكار بود و در 603 در گذشت . پدر وى از زاهدان معروف بود . جامع [ م ] ديهى از غوطه است كه گروهى از بنى اميه در آن زندگى مىكردند . از ايشان بود وليد پسر تمام « 8 » پسر وليد پسر عبد الملك پسر مروان پسر حكم . ابن ابى العجائز گويد : كه او در جامع از ديههاى مرج زندگانى مىكرد . او كسان ديگرى را نيز كه در آنجا مىزيستند ياد كرده است . جامع الجار [ م ع ل ] نيز بندرى است مر مردم مدينه را همچون جده براى مردم مكه . من گمان مىكنم كه همان جار ياد شده باشد .
--> ( 1 ) . ش . ش : 2443 از انساب ، لباب 1 : 252 . ( 2 ) . قزوينى آثار ع ص 175 ، جهانگير 231 ، مراد 228 . ( 3 ) . ش . ش : 2880 از صله ج 2 : 490 ، بغية الملتمس 124 . ( 4 ) . ن . ك : زالق ( چ ع 2 : 909 : 3 ) و لسترنج ص 369 . ( 5 ) . نفرين خدا بر شب من در « گال » باد ، آن شب شبهاى ديگر را از ياد مىبرد . چ ع 2 : 180 : 10 و 4 : 334 : 20 اين واژه در چ ع 4 : 2334 به صورت « گيل » آمده است ، پس تلفظ پهلوى آن را بايد از روى اين سه تلفظ به دست آورد . ( 6 ) . براى تاريخچهء شهر جامده پايتخت حكومت نبطيان . ن . ك : تجارب الامم ترجمهء منزوى چاپ انتشارات طوس ج 5 ص 158 - 157 پانوشت ) . ن . ك : لسترنج ص 44 . ( 7 ) . جامدى واسطى ( ش . ش : 2787 ) از همين معجمد . ( 8 ) . ش . ش : 3260 از همين معجمد .